پسرها مگه تحفه ان؟ چاپ
خیلی راحت داره به من میگه: « مامان! خیلی بی خبرین؛ دیگه الان همه ی دخترا دوست پسر دارن. حتی اونایی رو هم که فکرشو نمی کنین، اونا هم دارن. فقط من ندارم. به خدا من ندارم!»
بهش گفتم: « می دونی چرا؟ آخه چرا دختری که می دونه اصلا برای ازدواج آماده نیس، رفته دنبال دوست پسر؟»
می گه: « به خدا منم از اونا همین رو می پرسم. اونا هم میگن می دونیم کارمون اشتباهه، برای همین هم از مامان و باباهامون قایم می کنیم؛ اما چی کار کنیم؟ دلمون، ما رو به این سمت می کشه...»
شب با همسرم قرار می گذارم. دور همی می نشینیم و جلسه می گذاریم. بچه ها هم از این کار همسرم و من خیلی استقبال می کنند.
وسط جلسه همسرم می گوید: « این پسرها خیلی نامردند! من خودمم پسر بودم! این پسرا رو خوب می شناسم. به محض اینکه دستشون به دختری رسید، لذتش رو که بردند، خیلی ریلکس رهایش می کنند. حتی اون ناکس هاشم، وقتی می خوان زن بگیرند، سفارش می کنند که دختره مذهبی باشه، پاک باشه، نجیب باشه. وقتی هم می پرسی که خودت مگه چه تحفهئی هستی؛ در جواب بهم میگه می خوام برای بچه های آینده م، یه مادر خوب کنار گذاشته باشم. زن باید نجیب باشه که بشه مادر خوبی هم باشه و بشه روش حساب کرد...»
دخترم و پسرم دست هایشان را گذاشته اند زیرچانه شان و دارند فکر می کنند.
فردا شب صدای تلفن و پچ پچ های دخترم را می شنیدم که داشت می گفت: « فرزانه! تو روخدا اون پسره رو ولش کن. می دونی اگه بابام بره به بابات بگه، دیگه نمی تونی تو روی بابات نگاه کنی؟ می دونی چقدر خجالت میکشی؟ بس کن تورو خدا! اگه کارت رو قبول داری، خب برو به بابات بگو و قال قضیه رو بکن! تو با پسره دوستی، اما من اینجا دارم از ترس می میرم؛ اونوقت تو چطور می تونی اینقدر ریلکس و بی خیال باشی؟»
صدای خندهی فرزانه از پشت تلفن به خوبی دارد می آید. دخترم اما صورتش از حرص سرخ شده است.
دستهای دخترم را گرفتم. بهش اشاره کردم که بس کن. تلفن را قطع کن. بعد بهش گفتم: « دیگه بسه. تو دوستی ات را باهاش تمام کن. بذار خودش تنها باشه. بذار بودنت کنار او، تاییدی برای کارهایش نباشه. کاش روزی بفهمه که وقتی ازدواج هم بکنه، ته دلش ناراضیه از خودش. احساس خیانت کردن، هیچ وقت راحتش نمی ذاره...»
تلفن را سرجایش گذاشت و نشست کنار من.
ـ مامان چرا این همه دختر، همه شان این جوری اند؟ مگر پسرها تحفه ان؟
ـ والا اونا اصلا هم تحفه نیستند. تحفه هاش با هیچ دختری دوست نمی شن. غیر ممکن هم هست که اونا با دوست دختراشون ازدواج بکنند. پسر تحفه هاش، خوب می دونند از کجا و چه راهی همسر مورد علاقه شون رو شکار کنند...کجاش رو دیدی؟
خیلی باهم حرف زدیم. اما مگه میشه اینجا نوشت؟
پی نوشت: این متن را بدون ویرایش نوشتم. حالش نبود که پاکنویسش کنم
پی نوشت: کاش حوصله م بکشد و بنویسم که چطور میشود دخترها را از دوستی با پسرها برحذر داشت، با اینکه این دوستی ها معمولا جذابیت دارد...
