X
تبلیغات
شیکسون

پسردارهای ....  چاپ

تاریخ : یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 11:56 ق.ظ

- سلام علیکم

- سلام. بفرمایید.

- واسه امرخیر مزاحم تون شدم.

- ببخشید! شما الان کجا رو گرفتید؟ 

- والا نمی دونم. فقط بهم شماره تلفن دادند و گفتند شما دختر خوب دارین!

- ببخشید! اونوقت بهتون نفرمودن که باید خانه چه کسی زنگ بزنین؟

-نه! راستش یادم رفت بپرسم. حالا میشه خصوصیت دخترتون رو بگین؟

- شرمنده م. ولی بهتره اول با راوی محترم بیشتر حرف بزنید. بعد اگه دیدید شرایط دختر من با شما می خوره, زنگ بزنید. در خدمت تون هستیم.

-اوم... باشه. من می رم زنگ می زنم و فامیل تون رو می پرسم و دوباره مزاحم تون می شم.

- باشه. در خدمتیم!!!


این پسردارها چرا این جوری ان؟ گناه کردم مادر دختر شدم؟

اندر مصیبت های مادر زن!  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 07:09 ب.ظ

مادر داماد زنگ زده به من  و بعد از احوالپرسی های متعارف, می پرسه که خب, بگین ببینم دخترتون سفیده اس؟ می گم بله؟!


می گه می خوام مطمئن بشم که رنگ پوستش سفید هست یا نه؟ می گم بله؛ سفیده. در می آید دوباره می پرسه نه خب؛ دقیقا بگین. نکنه گندمی روشن باشه یا سفید رو به گندمی باشه؟ 


بهش می گم ببخشید؛ مگه اون خانم راوی خصوصیات دخترمو بهتون نگفته؟

می گه من ازش خواستم یه دختر مومن و چادری و خونواده دار بهم معرفی کنه؛ اونم دختر شما رو معرفی کرده!



مانده بودم چطوری از همان پشت تلفن بهش جواب رد بدهم!! به خصوص که راوی محترم, از آشنایان نزدیک مان بوده

اولین پروسه ی سخت ازدواج  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 06:59 ب.ظ

هنوز تو زندگی خودم درست و حسابی جا نیفتاده ام؛ ولی الان ناچارم با پروسه های خواستگاری دخترم کنار بیایم... انصافا کار خیلی سختیه که بخواهی گزینه های خوب تر را از خوب ها جدا کنی و تمیزشان بدهی... 

زیربنای زندگی!!  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 06:55 ب.ظ

یادم نیست کجا خواندم؛ ولی خوب یادمه که آقای خامنه ای نوشته بودند :" اعتماد بین زن و شوهر حرف اول رو توی زندگی می زنه. امان از وقتی که اون اعتماد از بین بره؛حتی اگه سهوی هم باشه, باز اثر منفی شو روی زندگی می ذاره. مثل تیری می مونه که از کمان ش رها شده باشه... حتی اگه سهوی هم باشه, آخرش محل رو زخم می کنه. اگر عمدی باشه که دیگه اثر زخم ش تا مدتهای مدیدی باقی می مونه. پس خیلی باید مراقب باشیم که اون اعتماد از بین نره. مراقبش باشیم. ازش مواظبت کنیم..."

همدردی کنیم نه تحقیر!  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 در ساعت 11:57 ق.ظ

داشتم فکر می کردم که چرا اینقدر روابط میان آدمها سرد شده است. اولش فکرکردم حتما باید تقصیر این دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی و موبایلی باشد که باعث شده روابط بین مان سرد شود... ولی دیدم لزوما همه که توی دنیای مجازی زندگی نمی کنند؛ پس علت ش باید چیز دیگری باشد.


راستش دیروز که مهمان سرزده برایم رسید, چندتا از معماهای منم حل شد. مهمان من چندتا خانم جوان که سن تقریبی هرکدامشان بالای 45 سال بود و هر کدام شان عروس و دامادهای عقدی داشتند. یعنی نامزد کرده بودند ولی هنوز مراسم عروسی شان رو برگزار نکرده بودند... داشته باشید ایناها رو, تا برایتان بگویم.


خانم اولی: " وای, نمی دونی چقدر کمر درد و پا درد گرفتم. هرچی هم دکتر می رم, میگه فقط باید استراحت کنی...


خانم دومی:" واح! این که چیزی نیس؛ به خدا من از تو بدترم. تازه پادرد و کمر درد من مزمن ترم شده. تو که چیزیت نیس!


خانم سومی:" دیگه حالا مد شده؛ مردم می خوان بگن خیلی بازار رفتیم و اینا؛ روشون نمیشه بگن؛ اونوقت میان اینطوری مطرحش می کنن...


من:" ای بابا... چرا همه تون اینقدر درد دارین؟ چی کار کردین با خودتون آخه؟


خانم اولی:" بس که دنبال خرید جهیزیه از این پاساژ به اون پاساز سرک کشیدم. به خدا از پا افتادم!"


خانم دومی:" واح! مگه می خوای چی کار کنی با دخترت آخه؟ باباجون, دوماد که خونه نداره! واسه  چی می خوای این همه زحمت درست کنی واسه شوهرت؟


خانم اولی:"  نه خب, زشته جلوی مردم! جهیزیه باید پیدا باشه. آبرومند باشه که دخترم سرافکنده نشه!"


خانم دومی:" داماد من هم تحصیل کرده بود و هم با کلاس بود و هم از خودش خونه داشت؛ من خر رو بگو تا خرخره توی زندگی ش رو پر کردم. چیزایی که حتی خودمم نداشتم, برای اونا خریدم! حالا چی شد؟ سر پنج سال دخترم رو طلاق داده و رفته! حالا من با این همه جهیزیه که برگردوندم تو خونه م, چی کار کنم؟ حالا کو شوهر که دخترم بتونه شوهر کنه دوباره؟ نمی تونم هم این اسباب و اثاثیه رو بفروشم؛ چون مردم خوش ندارن زندگی یه دختر مطلقه رو حتی به نصف قیمت هم بخرن! عجب غلطی کردم اینا رو براش خریدم. پنجاه میلیون کم پولی نیس به خدا!  من خریت کردم؛ تو دیگه نکن!"


خانم اولی:" نه خب؛ دوماد من با دوماد تو خیلی فرق داره. خونواده داره. اصیله..."


تا اینها رو گفت؛ خانم دومی از جایش بلند شد و گفت:" نمی دونم چرا اینقدر  کسلم؟! سرم هم بدجوری درد می کنه... مثلا اومده بودم سبک بشم و برم؛اما انگار بدتر شدم... ببخشید. من باید برم..."


گرفتید چی شد؟


   1       2       3       4       5       ...       31    >>