تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

روز یخ  چاپ

تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 08:42 AM

همینجوری محض شوخی به خاله ام گفتم :« خوش به حال تون؛ خوش به حال همسرتون؛ امسال دیگه نمی خواید کادوی روز مادر جور کنید. چون نه مادر دارید و نه مادرشوهر! »


اما خاله ام به جای  جواب شوخی، فقط بغض کرد. گریه هم نکرد حتی؛ فقط ساکت ماند و بغض کرد.


 حواسم نبود که خانه‌های بدون مادر خیلی سردند. خیلی یخ اند.


هرچقدر توش پر باشد از آدم، باز هم آن خانه درونش سرده. یخ ه. دیگر هم گرم نمی شود.


کاش لال شده بودم. کاش لال مونی گرفته بودم...

مردم آزار ی با نظم و ترتیب  چاپ

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 2:43 PM

توی مجتمع مان، یک همسایه داریم که واقعا تکه. به نظرم در مردم آزاری منظمش، تکه. برای من نظمش، واقعا تحسین آوره. 


از اول مهرماه تا الان که هیجده اردیبهشت ماه هست، هر روز صبح راس ساعت شش و نیم صبح صدای بادام شکستن و گردو شکستنش می آید. رد خور هم ندارد. یک دقیقه هم دیر تر نمی شود. این مردم آزاری منظم ش واقعا من را تحت تاثیر خودش قرار داده است. برای همین هم تحملش می کردم و چیزی بهش نمی گفتم. با اینکه من طبقه‌ی دوم هستم و او در طبقه‌ی اول و درست زیر ساختمان ما نشسته است. 


تا اینکه  دو هفته ی قبل، همسایه‌ی بالایی مان ، یعنی طبقه‌ی سوم را دیدم.  با خنده به من گفت: «  خانم مادرانه! خسته نمی شید که هر روز سر ساعت مشخصی گردو  می شکنید؟»


من را بگو! چشمام راست ایستاد! گفتم: « کی؟ من؟! »


گفت: « آره خب! مگه شما هر روز صبح گردو نمی شکنید؟»


بهش گفتم:« من کی گردو شکستم؟ اتفاقا اگر هم بشکنم، گردو شکن دارم. نیازی نیست با گوشت کو ب بزنم روی ملاج گردو!»


و بعدش محکم زدم پشت دستم که ای دل غافل! آش نخورده و دهان سوخته؟! گردویش را دیگری می خورد ولی نفرین و غیبتش مال من است؟


دیگه طاقت نیاوردم. فهمیدم دیگر وقت امر به معروف و نهی از منکر رسیده است. اما چطوری بگویم که رد نکند؟ باید همسایه‌ی پایینی را می دیدم‌ش و حسابی تذکرش می دادم. اما کی بروم؟ چطوری بگویم؟


مجبور شدم فعلا بی خیال شوم. اما ته ذهنم مترصد فرصت بودم تا بتوانم بهش تذکر بدهم. مطمئن بودم که اگر می گفتم، قبول نمی کرد. در عین حال هم نمی توانستم بی غرضی م را بهش ثابت کنم.


دست بر قضا، خدا دقیقا بهانه را انداخت روی دامنم. امروز صبح  با صدای گردو شکستنش، از خواب پریدم. با جشمان نیمه باز به ساعت نگاه کردم. ساعت پنج و نیم صبح بود. یهویی خواب از سرم پرید. چه شده بود که همسایه امروز یک ساعت زودتر از موعد داشت گردو یا بادامش را می شکست؟


درنگ نکردم. چادرم را سرم کردم و گردو شکن را برداشتم و بدو بدو از پله ها پایین رفتم. درب خانه را براندازی می کردم. نور مهتابی روشن، از زیر درب خانه بیرون می آمد. دیگر مطمئن شده بودم که خودشان گردو می شکسته اند. می دانستم معطل کنم، سوژه از دستم در می رود و مثل همیشه به سرکار می رود. خانم همسایه مثلا یک کارمند فرهنگی است و اتفاقا مربی پرورشی دبیرستان دخترانه است. 


زنگ درب را فشار دادم. همسایه با نگاه کنجکاوانه درب را به رویم باز کرد.


من:  سلام خانم غفرانی ، صبح تون به خیر. ببخشید بد موقع مزاحم تون شدم!


همسایه:  ئه! سلام خانم مادرانه! خوبین؟ چی شده این وقت صبح این جایین؟


- چیزی نشده! منتهی دیدم ساعت گردو شکستن تو یه ساعت جلو افتاده، احتمال دادم که شاید تعداد گردوهاتون بیشتر شده و فکر کردم شاید این گردو شکن من به درد تون بخوره. اتفاقا خیلی هم خوب می شکنه ها... بیایین ، بگیرینش...


- اما من که گردو نشکستم!


- ئه؟ جدی؟ شما گردو نشکستید الان؟


- نه! من فقط بادام شکستم! همین. تازه برای خودم که نه، برای شوهرم داشتم می شکستم!


( از پررویی اش خونم به جوش آمده بود. می خواستم با همین گردو شکن فلزی م بکوبمش روی سرش! اما خودمو کنترل کردم...)



ـ  جدی؟ پس بادام می شکستید؟ ماشالله که خیلی هم در مردم آزاری تان منظم بوده اید. واقعا برایم تحسین برانگیزه. حالا این را بگیرید. به خدا قابل شما را ندارد. من برای خودم یکی دیگر می خرم.


-  نه، ممنون. خودم می خرمش.


ـ راستش نمی خواستم به روی تان بیاورم. اما همسایه ها فکر می کردند من دارم هر روز گردو می شکنم. درست نبود که گردو و بادامش برای شما باشد و نفرین و غیبت هایش برای من بماند. امری ندارید؟ فعلا خداحافظ...



برگشتم بالا و درب را پشت سر خودم بستم. نفس راحتی کشیدم و حرفی که هشت ماه بیخ گلویم مانده بود را گفته بودم. حالا با خیال راحت  می توانستم مسوولیت گردوی نخورده را بپذیرم.


اما فردا پسر همسایه ی بالایی دیرش نشود؟ مطمئنم که ساعت بیدار شدنش برای مدرسه را با صدای تق تق شکستن گردوی همسایه تنظیم کرده است... 


خدا به خیر بگذراند... از صبح تا حالا هرچه به موبایلش زنگ می زنم، خاموش می باشد. یعنی می خواهد من بهش دسترسی نداشته باشم؟



بچه ها‌ی مستقل  چاپ

تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 12:34 PM

خوشحال می شوم وقتی می بینم زنی مطلقه، توانسته بر مشکلات زندگی ناشی از نبود همسرش پیروز شود و جوری مدیریت کرده که  رفاه بیشتری را برای خودش و بچه هایش تدارک ببیند.



 گاهی می بینم طلاق با اینکه خیلی بد و زجر آور است، اما بیشتر وقتها باعث می شود که زن مطلقه از پس زندگی اش به خوبی بربیاید. دختری که تا دیروز نازپروده‌ی پدر و مادرش بوده، الان به خاطر بچه هایش هم که شده، کمر همت می بندد و تلاش می کند هرطور شده گلیمش را از آب بیرون بکشد. چه بسا تا زمان مستقل شدن بچه هایش، فکر ازدواج دوم به سرش نمی زند. به هر حال مشکلاتش را حل می کند.



گاهی وقتها تنها که می شوم، سعی می کنم خودم را جای آنها بگذارم. آیا من هم می توانم از پس زندگی بدون شوهر بر بیایم؟ حالا قرار نیست که به طلاق مذموم شده فکرکنیم؛ عمر که دست من و شما نیست. شاید یکی از ما زن و شوهرها زودتر بمیریم. 


اما این فکر من را آزار می دهد. همش نگران بچه هایم می شوم. مدام سعی می کنم که آنها را هر چه سریع تر مستقل بار بیاورم. نمی توانم زندگی بچه هایم را تصور کنم که بعد از مرگ پدر یا مادرشان، زانوی غم در بغل بگیرند و هی با خودشان بگویند: « حالا چه خاکی به سرم بربزم؟ حالا با نبود مامان و بابام چی کار کنم؟ زندگی م چی می شود؟...»


دلم می خواهد آنقدر مستقل بار بیایند که اگر مردم، هول نکنند. خیلی رسمی مراسم عرف را به جای بیاورند و فوقش مقدار کمی هم گریه کنند ولی بعدش کاسه‌ی چه کنم چه کنم به دستشان نگیرند. افسرده نشوند. 



و دیشب برای اولین بار هر دوتایشان را در خانه تنها گذاشتم و به خانه‌ی مادرشوهرم رفتم. شب را همانجا خوابیدم. البته نظر خودشان را پرسیدم. بهشان گفتم اگر می ترسید، بابا پیش ما بیایند؟ اما هر دوتایشان با همفکری هم تصمیم گرفتند که شب ماندن ، و تنهایی را امتحان کنند. 


من اما تا صبخ خوابم نبرد. مدام به گوشی موبایلم نگاه می کردم. منتظر زنگ زدن شان بودم. اما شکر خدا تا صبح هیچ کدامشان زنگ نزدند. به راحتی در تخت هایشان خوابیده بودند و صبح به تنهایی صبحانه خورده بودند و بعدش هر کدام راهی مدرسه شان شده بودند. 



خیلی حس خوبی داشتم. مقداری از نگرانی هایم کم شد. 


بچه های عزیزم. ممنونم که امتحان کردید. ممنونم که قبول کردید تنها بمانید. ممنونم که وابستگی تان را نسبت به من کم کرده اید. ممنونم که خیالم را راحت کردید. 

همسر دوم!  چاپ

تاریخ : دوشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 1:35 PM

عجب غلطی کردم که فیلم «ایسان» را دیدم. غلط‌تر کردم که بلند بلند برای جاری ام یعنی زن برادر شوهرم از ملکه تعریف کردم که داشت برای عالیجناب که همسرش باشد، همسر دوم پیدا می کرد. نمی دانم  چه شد که دیدم همسرم حرف من را از میان زمین و هوا گرفته و می گوید: « از این کره ای ها یاد بگیر! مسلمان نیستند، ولی احکام خدا را خیلی بیشتر از من و تو انجام می دهند و رعایت می کنند... تازه ببین که اصلا حسود هم نیستند و خیلی ریلکس برای شوهرشان ، همسر دوم پیدا می کنند...»


من را باش! خونم به جوش آمد. نمی دانستم چطوری جوابش را بدهم. خودم حرف را زده بودم و این زبان سرخ‌م ، سر سبز من را به باد می داد. دیگر نفهمیدم چطوری بقیه‌ی فیلم را دیدم. صورتم سرخ شده بود از عصبانیت ولی جواب دندان شکنی هم نداشتم که بهش بدهم. 


می گفت: « رواست که مردی توان مالی داشته باشه ولی همش را خرج همسر اولش بکنه؟ رواست که اینقدر زنهای بیوه به خصوص بچه دار زیاد باشند و با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنند؟ آخه شماها چقدر خودخواه هستید؟ نمی خوای ثواب ببری و آخرتت رو آباد  کنی؟...»



صورتم عین تنور سرخ شده بود. حالم را نمی فهمیدم. فقط در به در دنبال یک جواب دندان شکن و در عین حال منطقی می گشتم تا پیروز بشوم. اما هرچی می گشتم، چیزی نصیبم نمی شد.


 فقط گفتم :« چی شده به فکر ثواب آخرت افتادی؟ اتفاقا منم موافقم که بریم سرپرستی یه بچه یتیم را به عهده بگیریم ولی با مادرش کاری نداشته باشی!»


خندید و گفت: « مگه مغز خر خورده ام؟ بروم به بچه و مادرش برسم ولی شوهرش نباشم؟»


گفتم :« مگه نمی خوای کار اخروی بکنی؟ این یکیشه. تازه منم باهات همراهی می کنم. اصلش نجات دادن زندگی این جور زنهاست. که عملا حل میشه. اما اگه بخوای همسرش بشی، زیربار نمی رم. بهتره دور من رو خط بکشی...»


گفت:« ای بابا! شما زنها هم خیلی خودخواهید. فقط همه چی رو برای خودتون می خواید. من نمی تونم زندگی اولم رو از هم بپاشم که بخوام تازه دومی رو آباد کنم. بعدشم اگه خدا قرار نمی گذاشت که من حرفش رو نمی زدم. تو با برنامه های خدا مشکل داری؟


 اتفاقا  هم مخالف ازدواج های دوم به صورت یواشکی هستم. چون اعتقادم اینه که خیانت حساب میشه. اما اگه زن اولی، خودش برامون دست به کار بشه، خیلی عالی می شه. زندگی شیرین تر می شه...»



با لب های آویزان گفتم: «هه...هه... اونوقت این وسط چی نصیب ماها می شه؟ تو که سرپرستی زنی را همراه با بچه ش تقبل می کنی؛ اتفاقا هم دنیا رو داری و هم آخرتت رو. اما ماها چی؟ بسوزیم و بسازیم؟»



خندید و گفت:« اوووووه... حالا چرا ترش می کنی؟ کی خواست زن بگیره اصلا؟ خودت داشتی می گفتی، منم دیدم چه بحث خوبیه؛ گفتم خوبه تا تنور داغه، نون رو بچسبونم. چی می دونستم امشبم رو خراب می کنی؟ حالا بیا پیش خودم... بابا جون!‌غلط کردم. اصلش اینه که تو وسط قلب من جای داری. خوب شد؟  حالا آروم شدی؟»


لبخندی زدم و دیگر چیزی نگفتم. اما تا شب فکرم مشغول بود. مگر خوابم می برد؟ از یک طرف حرفهایش منطقی بود و از طرفی روحم کوتاه نمی آمد. هی می خواستم یقه‌ی خدا را بچسبم که بهانه ای به این بزرگی دست مردها داده و از طرفی مخلوق بودم دیگر! زورم به خدا نمی رسید. این چهار تا زن را که گفته، فکرم را درگیر کرده. 



آخر این انصاف است؟ من با همسرم زندگی را از صفر شروع کنیم، بعد اینقدر پابه پای هم زور بزنیم تا یواش یواش زندگی ، روی خوش را بهمان نشان بدهد. یک کم که هوای زندگی آفتابی شد، همش سرازیر شود به سمت زن دوم؟ 


تکلیف بچه ها چه می شود؟ تکلیف شبهایی که می دانیم مرد در خانه‌ی همسر دوم است و سهم ما را برده، چه می شود؟ محبت و عدالت مرد چه می شود؟ اعتبار و آبرو برای ازدواج بچه ها چه می شود؟ 


آخ آخ ؛ داشت یادم می رفت. همسرم می گفت: «کارمندی دارم که مسوول محاسبات در شهرداریه. می دونم وضع مالی خیلی عالی داره. پدر پولداری هم داره. اما به نظرم اینقدر سخت گیری کرده که دیگه الان روی مرز 40 سالگی به سر می بره. اینها مهم نیست. بهش که می گم که چرا ازدواج نمی کنی؟ تو که همه ی شرایطت خوبه برای ازدواج! می گه تا حالا کسی رو دوست نداشته ام. اما نمی دونم چرا الان مهر مردی به دلم نشسته که زن داره و بچه داره. روحیاتش رو دوست دارم...» 



وقتی همسرم اینها را برایم می گفت، اخمهایم در هم رفت. گفتم:« دروغ میگه! موعد شوهر کردنش گذشته، داره به این چیزها هم راضی میشه... دعا کن نبینمش، و الا بلدم چطوری سلیقه اش را برایش شیرفهم کنم!



خودمانیم! اما مثلا چه گلی می توانم به سرم بزنم؟ نهایتش دوتا داد هم سرش بزنم! آخرش چه؟



گرچه مصداقی نیست. کلا همسرم کیف می کند اینها را بگوید و حال دگرگون شده ی من رو ببیند و تا شب سربه سرم بگذارد. خدا از سر شوخی هایش نگذرد. دیشب مگر خوابم می برد؟ 

چگونه با دوستان بدحساب، برخورد کنم؟  چاپ

تاریخ : یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 در ساعت 10:09 PM

وقتی دخترم اردوی مشهد بود، پول کم آورد. بهم زنگ زنگ تا از معاون شان بخواهم بهش مقداری پول قرض بدهند تا وقتی برگشت اصفهان، ان پول را بهشان برگرداند. دست برقضا دونفر از همکلاسی هایش فهمیدند و هر کدام ازش مقدار قابل توجهی قرض گرفتند.


 از آن ماجرا تا امشب دو ماه گذشته است. هر بار هم بهشان یادآوری کرده که :«فلانی! پولی که بهت قرض داده بودم، پس ندادی ها... خودم هم باید بر می گرداندم.» اما این دونفر از همکلاسی هایش، هر بار طفره می روند و بهانه‌های واهی مثل فراموش کردن و این چیزها را می آورند. اما من امشب، تازه فهمیدم که دخترم با چه مشکلی روبروست. از پس همکلاسی بدحسابش بر نمی آید و نمی داند چگونه پولش را پس بگیرد...  



شما چه راه حلی پیشنهاد می دهید؟ من که چیزی به عقلم نرسید!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>