X
تبلیغات
بازی پارس آنلاین

مادر داماد نامعقول  چاپ

تاریخ : یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394 در ساعت 08:56 ق.ظ

یکی از مشکلاتی که الان باهاش در گیر هستم, این هست که فرهنگ بیشتر خانواده های داماد که تماس می گیرند, از همان پشت تلفن مشخصه. از نوع معرفی کردن ش و میزان پرسش هایی که انجام می دهند, به خوبی می شود پی به فرهنگ شان برد و از آنجایی که برای من که فرزند اول م دختره, جواب "نه" دادن از همان پشت تلفن کاری سخت و طافت فرسایی شده.


 واقعا نمی دانم چطوری از همان پشت تلفن به مادر داماد بگویم که من همین الان متوجه ی تفاوت شدید فرهنگی شما با خودمان شده ام و از پذیرفتن شاخه شمشادتون معذورم؟ به شدت از دروغ گفتن هم بدم می آید. خوشم هم نمی آید که مثل قدیم ها بگویم جواب استخاره مان بد اومده! 


لطفا یه راهکاری بهم  بگویید که از همان تماس اول بتوانم جواب منفی را تحویل مادر دامادهای غیر معقول بدهم.

عجب گیری کردم که مادر دختر شدم!

خواستگاری از گوشت زنانه  چاپ

تاریخ : یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394 در ساعت 08:50 ق.ظ

مادر داماد زنگ زده و بعد از حال و احوال و تعارف های اولیه می پرسد:" ببخشیدها؛ ولی چون مهمه می پرسم. قد دخترتون چقدره؟ وزنش چقدره؟

مادر عروس :" ببخشیدا؛ وزن با استخون ش رو میگید یا بی استخونش؟

با فرهنگ و بی فرهنگ...  چاپ

تاریخ : یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394 در ساعت 08:46 ق.ظ

مادر داماد زنگ زده و می گوید:" سلام! منزل شاهین؟"

مادر عروس جواب داده که:" بله؛ بفرمایید. "

مادر داماد:" من  خانم رسولی هستم. واسه امر خیر زنگ زدم!"

مادر عروس... هاج و واج داره به گوشی نگاه می کنه!

نگران آینده ای که نیامده  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 05:03 ب.ظ

رتبه ی کنکور هنر دخترم شده 700.  نهم مرداد هم کنکور عملی ش را می دهد. ببینم تقدیرش چه مدل زندگی را برایش رقم می زند... بی صبرانه منتظرم. 

داماد یا برادر کوچکتر؟ مساله این است!  چاپ

تاریخ : دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 02:13 ب.ظ

مادر داماد  که البته از آشنایان درجه دوم بوده, زنگ زده بهم و می گوید: " سلام خانوم! می خواستم روز دوم عید نوروز بیام خونه تون! " 


با اینکه می دانستم پسر دارد و به دنبال عروس خوب می گردد. ولی رویم نشد که بپرسم واسه چی می خواهد بیاید. خب؛ اگر می پرسیدم, حتما می گفت عید دیدنی دلیل می خواهد؟ قطعا ضایع می شدم. نه راه  پس داشتم و نه راه پیش. چون دلیل آمدنش رو نگفت, من هم نتوانستم بگویم دخترم در ایام نوروز پانسیون می رود!


پا شده با شوهر و دختر و دوتا پسر بزرگش همراه با یه دسته گل و شیرینی تشریف آوردند منزل ما! خب؛ از شما چه پنهان, پسر دومی ش خوشگل تر و با کلاس تر و مودب تر به نظرم آمد. با این حال چیزی نگفتم. آنها هم به محض اینکه نشستند روی مبل ها, عین خواستگارها شروع کردند به سوال و جواب کردن! مانده بودم دم خروس را ببینم یا قسم حضرت عباس!؟


اگر مراسم خواستگاری هست, پس چرا پسر دومی را هم آوردید؟ اگر عید دیدنی هست, , پس چرا اینقدر سوال و جواب خواستگارانه می پرسید؟


بعد هم اجازه خواستند که عروس را ببینند. من هم گفتم شما نفرمودید که به قصد خواستگاری تشریف می  آورید؛ برای همین هم دخترم مثل هر روز رفت پانسیون!


 داماد زبان بسته که خیلی شیک و محکم و برافراشته نشسته بود, یواش یواش سست شد و با شانه های افتاده و قیافه ی ضایع شده, همان وقت از جایش بلند  شد و به سمت در خروجی راه افتاد!


داماد چنان وا رفت که حد نداشت. خیلی دلم برایش سوخت. خیلی ضایع شد. ولی امان از دست مادر دامادی که فکر می کرد اگر صبح زود بیاید, حتما عروس را می بیند!

   1       2       3       4       5       ...       32    >>