X
تبلیغات
مودیسه

کابوس ناتمام  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 12:44 ق.ظ
یعنی  این کابوس های روزانه و شبانه ی من تمام می شوند؟

وقتی زدیم عقب...  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 12:30 ق.ظ

دخترم پشت فرمان بود و منم کنارش .دستش رو گذاشت پشت صندلی من و دنده عقب زد که  یهویی ماشین تکان  محکمی خورد. هر دو برگشتیم و دیدیم ای وای! با سپر ماشین مان زدیم به یک پژو 206 دودی رنگ. درب قسمت راننده به شدت رفته بود داخل! ماشین ما ولی سالم مانده بود. دخترم به شدت هول شد. ترسید. دست و پایش رو گم کرد که حالا جواب اعتماد پدرش را چطوری  بدهد. بهش گفتم. چیزی نیست. خدا روشکر که راننده اش نبود. از توی کیفم خودکار و کاغذ در آوردم و نوشتم: " سلام پژوی 206  عزیز. سال نو مبارک باشه. حواس مون نبود و از پشت زدیم به ماشین تون. خیلی شرمنده تون شدیم.  هر وقت اومدید, بهمون زنگ بزنید تا جبران کنیم. خدانگهدار..." و شماره موبایل همسرم را حتی روحش از ماجرای تصادف خبردار نبود, گذاشتیم پایین نامه و بعدش کاغذ را گذاشتیم لای برف پاکن ماشین . با بچه ها هماهنگ کردیم که وقتی رسیدیم درب خانه ی مادر شوهرم,, هیچ کدام مان به بابا چیزی نگوییم. نمی خواستیم روز دوم عید با بداخلاقی تمام بشود. ..


ولی وقتی همسرم را دیدیم با خونسردی, گفت:" یه اقایی همین الان زنگ زد بهم و اول سلام کرده و بعدش تشکر کرده بابت نامه ی محبت آمیزی که دریافت کرده. بعدش گفت ببخشید که زنگ زدم . چون هرکاری کردم درب ماشینم باز نمی شد. برای همین مجبور شدم بهتون زنگ بزنم.!! معلوم هست چه بلایی سر ماشین 206 اوردین؟کدوم تون پشت فرمون بودید؟"

گفتم دخترم نشسته بود. ولی من ازش خواسته بودم رانندگی کند...

تصادف بدون توهین و اعصاب خردی, فقط با یک نوشته ی وبلاگی  و گرفتن شماره حساب, به خیر و خوشی تمام شد...

عید تان مبارک...

فیلتر های خواستگاری  چاپ

تاریخ : دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1394 در ساعت 08:16 ق.ظ

با اینکه برای خواستکارهای دخترم فیلتر گذاشته ایم.


 مثلا پسرهایی با شغل آزاد مثل مانتو فروشی و زرگری..." حتی اگر واقعا پولدار باشند"

پسرهای درس نخونده؛

پسرهای غیر مذهبی و غیر ولایتی؛

پسرهای عبوری یعنی آنهایی که توی خیابان از دخترها خواستگاری می کنند یا بدون اینکه کسی معرفشان باشد؛

پسرهای سیگاری...

 با این وجود تا الان سیزده تا خواستگاراها ی دخترم بی نتیجه رد شده اند... 


داماد بچه!!!  چاپ

تاریخ : دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1394 در ساعت 08:08 ق.ظ

مادرداماد , وقتی موفق شد من را مجبور کند که با دخترم بیاییم بیرون و خودش بدون حضور پسر دامادش, با دخترم حرف بزند؛ باز چیزی نگفتم. اما  زمانی  ناراحت شدم که بهم زنگ زده و می گوید, اگر دخترتان قول بدهد درس دانشگاهش رو رها کند و بچسبد به زندگی و شوهر داری ش, انوقت به خواستگاری ش می آییم!!!


حالا قضیه چی بوده؟ چیز خاصی نبوده. فقط پسر شاخه ی شمشاد, فقط نوزده سالش بوده و اصلا هم کنکور شرکت نکرده . ولی به قول مادرش خیلی زبل و زرنگ تشریف داشته و باعث شده که پدرش بتواند از یه فرش فروش ساده , تبدیل شود به تاجر فرش ! 

بهش می گویم بر فرض که درسش را رها کند, قرار است دخترم بعد از ازدواجش چه کار کند؟ بچه بزاید برایتان؟ 

می گوید نه! خودشان هنوز بچه ن که! بهتر است مثل خودم برود کلاس خیاطی!

گفتم مگر دخترم در سال چقدر قرار است لباس بپوشد و یا بخرد که نیاز به خیاطی رفتنش باشد؟ وانگهی مگر دخترها درس می خوانند که سرکار بروند؟ 


خلاصه... هیچی دیگر! این خواستگار هم نیامده, رد شد! 

کلا هر چه می خواهم از خواستگارای قبلی درس بگیرم برای خواستگار بعدی؛ نمی شود. مدل بعدی جدید تر از آب در می آید! 


امان از دختر داری!

البته هنوز سرد نشد ه ام...

فکرای چهلی  چاپ

تاریخ : جمعه 2 بهمن‌ماه سال 1394 در ساعت 10:52 ب.ظ

مدتی زیادی هست که فکرم سخت مشغول شده. همش فکر می کنم که الان باید چه کار کنم که وقتی به سن 50 سالگی رسیدم, پشیمان نباشم؟ سربار نباشم! علاف نباشم. افسرده و کسل نباشم. و از همه مهم تر وابسته نباشم. چه کار باید بکنم که با توانایی های الانم هم خوانی داشته باشد؟

   1       2       3       4       5       ...       36    >>