X
تبلیغات
نماشا
رایتل

نوع محبت داماد  چاپ

تاریخ : شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 در ساعت 10:50 ب.ظ

هر چه بیشتر می شناسم ش، بیشتر به دلم می نشیند. هرچه آرامش دخترم را می بینم، بیشتر ممنون ش می شوم. هیچ وقت فکر نمی کردم که دامادم را دوست داشته باشم.گرچه جنس دوست داشتنش مثل سایر دوست داشتی هایم نیست. متفاوته. فرق می کنه واقعا...

پدرم و برادرم و همسرم را خیلی دوست دارم. دامادم را نیز..  ولی همه شان با همدیگر نوع دوست داشتن شان فرق می کند... نمی دانم چطور توصیفش کنم که حق مطلب را ادا کرده باشم...

به هرحال خدا را هزاربار شکر کرده ام که آرامش را به من و دخترم دوباره عطا کرده...

دامادم... پسر ارشدم... قدم ت مبارک... 

عاقبت دامادم رو دیدم...  چاپ

تاریخ : شنبه 17 مهر‌ماه سال 1395 در ساعت 09:32 ق.ظ

خلاصه؛ این دفعه واقعا نمی دانم چطور شد که اینطوری شد... اینقدر همه چیز سریع و روان پیش رفت که یهویی دیدم دخترم لباس نامزدی پوشیده و منم کنارش ایستادم و خدا می داند چقدر خجالت کشیدم ، وقتی دامادم تا کمر خم شد و دستم را به گرمی فشار داد و منم ازدواج ش را بهش تبریک گفتم...

اصلا پروسه ی اخرین خواستگاری که با رخوت و سستی و بی انگیزگی دخترم  شروع شد و واقعا نفهمیدم طی جلسات متعددی که داماد با دخترم داشت و خودم با مادرش، چه چیزهایی دقیقا گفته شد که این سستی و بی انگیزگی ، یواش یواش کمرنگ شد و هر بار که جلسه ای گذاشته می شد، ده درصد به علاقه ی دخترم اضافه می شد. دامادی که اصلا نمی شناختمش و معرف هم مطلقا مسوولیت معرفی اش را به گردن نگرفت و گفت به من اعتماد و اکتفا نکنید که من هیچی نمی دانم و نمی شناسم شان. خودتان موشکافی کنید و بعد تصمیم بگیرید...

اما انگاری که قسمت باشد، ابر و باد و مه خورشید و فلک ، همه دست به دست هم دادند و  جوری همه چیز را کنار هم چیدندکه درست در می آید. ناخوداگاه چیزهایی گفته می شود که باعث امنیت خاطر دختر و پسر می شود که همین احساس امنیت خودش مقدمه ی ایجاد محبت و دوستی می شود. 

و بعد که آخرین جلسه که قرار بود راجع به مهریه ی عروس صحبت بشود، مادر عروس از همسرم درخواست صورت نوشته ی قباله را کرد. ولی همسرم خودداری کرد و گفت مهریه ی عروس، هدیه ی داماده! کجا دیدید برای هدیه ،تعیین تکلیف می کنند؟

  بالاخره قرار شد نام عروس و داماد را به حروف ابجد برگردانند. عددش هر چه در آمد، همان را بنویسند...

کل بحث مهربران، فکر می کنم یک ربع هم نشد... نوشتند و امضا کردندو بعد خانواده ها همدیگر رو بغل کردند و از ته دل به هم تبریک گفتند...

اما اینقدر زمان بندی خواستگاری تا عقد محدود بود که مجبور شدیم همش را مختصر کنیم و با مهمانان کمی که دعوت کردیم، مجلس نامزدی مختصری برگزار کنیم...


. دو روز بعدش ماه محرم رسید...

دختر و پسر  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1395 در ساعت 06:12 ب.ظ

قدیم ترها می گفتند دختر گل ه و مردم رهگذر! 

خب؛ دختر من هم مثل دخترهای دیگر خواستگارهای خودش را دارد. منتهی دیگران مطرح نمی کنند و نمی نویسند؛ من اما هر کدام ش که ماجرای خاصی داشته باشد، را می نویسم.

اتفاق خیلی طبیعی هم هست. متوجه نمی شوم اگر کسی فکر کند که در حال ورق زدن دخترم هستم!

  راستی؛ این هم هست که می گویند دختر رحمته و پسر نعمت!

 پس رحمت رو باید عزیز نگه داشت...

مدل جدید امر خیر  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1395 در ساعت 06:07 ب.ظ

مار داماد زنگ زده و می گوید:" واسه امر خیر مزاحم می شم. میشه مشخصات دخترتون رو بدین؟"

گفتم شرمنده م؛ ولی  چطوری شماره ی منزل مون رو دارید ولی هیچی از دخترم نمی دونین؟"

 گفت:"  گفت شما که چیزی ازتون کم نمی کنه!"

 گفتم در هرحال شرمنده تان هستم. فعلا که درگیر یک پروژه ی جدید که زودتر از شما اقدام کرده ن، هستیم. اگر به نتیجه نرسید؛ در خدمت شما هستیم!

 بعد از یک هفته ، دوباره زنگ زد که بعله من همان خانم امر خیر پیش هستم و خواستم پیگیری کنم...

 گفتم باز هم شرمنده تان هستم. این پروژه ی جدید به جلسه ی چهارم رسیده و هنوز نتیجه اش قطعی نشده. اجازه بدید مشخص شود، بعدش قدم تان به روی چشم!

 گفت بهم بگویید فامیل داماد چیه؟

 با تعجب گفتم بله؟

 دوباره پرسید فامیل داماد چیه که الان درگیرش هستید؟

 فهمیدم  این مادر از ان مادرهای سخت و سنگین ه که نمی شود باهاش کنار آمد...



 گفتم این دفعه واقعا شرمنده م. اصلا نمی توانم بگویم...

ناراحت شد و گوشی را گذاشت!!

چرا از سربازی معاف شده  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 09:43 ق.ظ

مادر داماد زنگ زده بهم و بعد از سلام و احوالپرسی متعارف، از خصوصیات پسرش و شغلش و جاهایی که کار می کند و خلاصه خیلی چیزهای خوب راجع به پسرش گفت. بعد هم  خواهش کرد که منم از دخترم برایش بگویم. آمدم حرف بزنم ولی یهویی یادم آمد از سربازی پسرش برایم نگفته.

_  ببخشید! پسرتون سربازی رفتن؟

_ نه؛ ولی معاف شده!

_ عه! چرا معافی؟

_ خب پسرم دیابت نوجوانی داشته، واسه ی همین معاف ش کردن...

....

خوبه پرسیدم. یعنی گذاشته بود بعد از خواستگاری بهم بگوید؟؟

   1       2       3       4       5       ...       38    >>