X
تبلیغات
شیکسون

فکرای چهلی  چاپ

تاریخ : جمعه 2 بهمن‌ماه سال 1394 در ساعت 10:52 ب.ظ

مدتی زیادی هست که فکرم سخت مشغول شده. همش فکر می کنم که الان باید چه کار کنم که وقتی به سن 50 سالگی رسیدم, پشیمان نباشم؟ سربار نباشم! علاف نباشم. افسرده و کسل نباشم. و از همه مهم تر وابسته نباشم. چه کار باید بکنم که با توانایی های الانم هم خوانی داشته باشد؟

گوشه و کنایه نزن.  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 01:17 ب.ظ

این کنایه زدن ها و گوشه زدن ها, بعدها عذرخواهی سخت تری را می طلبد. مخصوصا اگر بی جواب مانده باشد.... بالاخره روزی می رسد که پشیمان می شوید بابت این همه زخم زبان زدن ها و گوشه زدن ها. 


خیلی ها موقع زیارت رفتن هایشان  بهم زنگ زدند و حلالیت طلبیدند.  آنهایی را که بیشتر زخمم زدند, نتوانستم ببخشم. گرچه هیچ وقت به زبان نیاوردم. فقط سکوت کردم و نگاهشان کردم. 

مگر اینکه بهم ثابت شد که تفکر شان همزمان با سن و موقعیت شان رشد نکرده بوده.آن موقع از کنارشان بی جواب رد شده ام.

گذر عمر خیلی تند تر از این حرفهاست... مراقب باشیم.

آن پنج سال اول  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 12:17 ق.ظ

وقتی تازه عروس و دامادها را می بینم,  آن پنج سال اول زندگی ام جلوی چشمم تازه می شود. انگار همین دیروز بود که عروسی کرده بودیم.  برای من و شوهرم فقط همان شب عروسی خوب بود. روز بعدش وقتی چشمم  به فاکتورهای مراسم عروسی مختصرمان  افتاد. تازه حس کردم  یک شروع سختی را پیش رو داریم. تمام کادوهای نقد عروسی مان بابت بدهی ها رفت. حیف که بچه بودم. اختیار گرفتن مراسم دست پدرم و همسرم بود. انگار قرار نبود من در جریان ریز خرید های جشن عروسی مان قرار بگیرم. واقعا اگر بچه سال نبودم؛ اگر می گذاشتند من هم بدانم؛ از کجا معلوم!  شاید کاری می کردم که این همه مقروض نشویم.  توی گوش همسرم خوانده بودند که نباید زنت بفهمد. نباید بداند پول داری یا نه! نباید آزرده خاطر بشود. واقعا لازم بود ندانم؟  مگر قرار نبود شریک زندگی اش بشوم؟ مثلا قرار بود مادر آینده باشم...


 با این وجودهرگز از ازدواجم پشیمان نشدم. هرگز از اینکه زندگی سختی داشتم, ناراحت نبودم. قبول کرده بودم که همسرم روی پای خودش ایستاده است. این سختی ها فقط به خاطر همان استقلالی هست که دارا بودیم. ولی تمام این سختی ها فقط پنج سال طول کشید. بعدش کم کم زندگی  روی خوبش را بهمان نشان داد. روی خوش استقلال و آرامش و رفاه نسبی.


نمی دانم دخترم تحمل سختی های پنج سال اول زندگی را دارد یا نه؟ نمی دانم چطور از الان آماده اش کنم؟ اصلا نمی دانم برایش بگویم یا نه؟ واقعا تمام زندگی های جوانان امروزی, مثل هم شروع می شود یا نه؟

ذکر  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 05:58 ب.ظ

روزی نیست که به یاد سه تا دختر برای ازدواج شان نباشم. مدام می گویم خدایا! فاطمه و حمیده و سمیه را! 


داستان هر کدامشان هم شنیدنی است. منتهی  اینجا مجال گفتنش نیست.  خیلی حیف شد.

یا نصیب یا قسمت!!  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 05:56 ب.ظ

نمی دانم اصلا مساله ی قسمت و نصیب ,وجود خارجی دارند یا نه؟

   1       2       3       4       5       ...       35    >>