X
تبلیغات
رایتل

بازاری های فرصت طلب  چاپ

تاریخ : جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395 در ساعت 09:05 ق.ظ

مدتی هست که سرگرم تهیه ی جهیزیه ام.از آنجایی که معتقدم دوماه اخر اسفند، زمان بره کشان بازاری هاست؛ این دوماه را هرگز بازار نرفته ام.معمولا تمام خریدهای عید بچه ها را هم تا اخر دی ، انجام ش می دهم. 

این بار ولی، خریدهای جهیزیه خیلی طولانی شد. راستش دیگر خسته شده ام. از بازار رفتن متنفر شده ام.

واقعا برایم تعجب اوره که چطور خانواده های اصیل اصفهانی، جهیزیه ی مفصل و کاملی را به عروس می دهند! در حالیکه بخش اعظم این جهیزیه ها اصلا مناسب یک زندگی دونفره نیست.

من که از اول قصد داشتم مختصر و مفیدش کنم،  الان واقعا کم اوردم! از نظر روحی و جسمی کم آورده ام...

به مرور زمان به فروشندگان بی اعتماد شده ام... راستش فکر می کنم که خیلی وقته که دوران وجدان کاری  و شرف شغلی و صداقت بازاری به سر آمده است...

باز ته دلم شادم که داماد خوبی نصیبم شده که اصلا برایش میزان و مقدار جهیزیه مهم نیست، چون حرف دیگران برایش معنا ندارد...

خستگی مفرط  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 در ساعت 06:30 ق.ظ

کاش دگمه خاموش و روشن زندگی های مان، دست خودمان بود.

اینطوری  مجبور نمی شدی به زور منتظر پایان زندگی ات بمانی.

زحمت حضرت عزارییل هم کمتر می شد واقعا...

امتحان زوج و زوجه  چاپ

تاریخ : جمعه 26 آذر‌ماه سال 1395 در ساعت 09:19 ق.ظ

یهویی با همسرم و بچه هام راهی مشهد شدیم. پدررو مادرم  را هم بردیم. اینقدر عجله ای شد که نرسیدم کارهای خانه را درست ردیف کنم. در نتیجه همه ی ان کارها افتاد دست دختر تازه متاهلم... با شوهرش تنهایش گذاشتیم. کل مسوولیت خانه را هم بر عهده ش نهادیم...

فردایش سمس داده که صبح زود بیدار شده و برای شوهرش صبحانه آماده کرده... ظهر بهم پیام داد  آیا وسایل خورشت درون فریزر هست که فکری برای ناهار بکند؟بهش جواب دادم که هست.

در نتیجه معلوم شد وسط امتحان خانه داری قرار گرفته و حتما باید جلوی شوهرش، در بیاید که فکر نکند هیچ کاری بلد نیست.

گرچه خودم می دانم بلد نیست و بالاخره مجبور می شود گلیم ش را از آب بیرون بکشد. به خصوص که مادرم هم نیستند که به دادش برسند..  خیلی خوب شد این طوری...

اصلا نگرانش نیستم. مطمئنم درستش می کند... 

این وسط نقش دامادم هم مشخص می شود. او هم مجبوره با دخترم همراهی و همکاری کند. این بار هر دویشان همدیگر را بهتر خواهند شناخت...

چه زود دلم برایشان تنگ شد...

حسرت برای مرگ  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 در ساعت 01:06 ب.ظ

درست یک هفته ی پیش عمویم فوت کرد. از مرگ ش خیلی ناراحت شدم. منتهی وقتی شنیدم علت مرگ ش رو سرماخوردگی نوشتند، حسادتم گل کرد. 

ته دلم می گفتم خوش به حال عمو که بدون مریضی اضافه و طولانی مدت و زجر بیشتر، در عرض یک هفته تکلیف ش مشخص شد و فوت کرده...

خدا ولی رحمتش کند. مرد خوش اخلاق و گشاده رویی بود...

کاش منم به همین بی دردسری می مردم... 

زنده ام هنوز...

جهیزیه  چاپ

تاریخ : شنبه 20 آذر‌ماه سال 1395 در ساعت 07:58 ق.ظ

بدجوری  سرگرم تهیه ی جهیزیه شده ام...عمرها هم چه بی برکت شده ان... تا میام یه چرخی بزنم، ظهر شده و من اندر خم کوچه مونده ام...

   1       2       3       4       5       ...       39    >>