توی مجتمع مان، یک همسایه داریم که واقعا تکه. به نظرم در مردم آزاری منظمش، تکه. برای من نظمش، واقعا تحسین آوره.
از اول مهرماه تا الان که هیجده اردیبهشت ماه هست، هر روز صبح راس ساعت شش و نیم صبح صدای بادام شکستن و گردو شکستنش می آید. رد خور هم ندارد. یک دقیقه هم دیر تر نمی شود. این مردم آزاری منظم ش واقعا من را تحت تاثیر خودش قرار داده است. برای همین هم تحملش می کردم و چیزی بهش نمی گفتم. با اینکه من طبقهی دوم هستم و او در طبقهی اول و درست زیر ساختمان ما نشسته است.
تا اینکه دو هفته ی قبل، همسایهی بالایی مان ، یعنی طبقهی سوم را دیدم. با خنده به من گفت: « خانم مادرانه! خسته نمی شید که هر روز سر ساعت مشخصی گردو می شکنید؟»
من را بگو! چشمام راست ایستاد! گفتم: « کی؟ من؟! »
گفت: « آره خب! مگه شما هر روز صبح گردو نمی شکنید؟»
بهش گفتم:« من کی گردو شکستم؟ اتفاقا اگر هم بشکنم، گردو شکن دارم. نیازی نیست با گوشت کو ب بزنم روی ملاج گردو!»
و بعدش محکم زدم پشت دستم که ای دل غافل! آش نخورده و دهان سوخته؟! گردویش را دیگری می خورد ولی نفرین و غیبتش مال من است؟
دیگه طاقت نیاوردم. فهمیدم دیگر وقت امر به معروف و نهی از منکر رسیده است. اما چطوری بگویم که رد نکند؟ باید همسایهی پایینی را می دیدمش و حسابی تذکرش می دادم. اما کی بروم؟ چطوری بگویم؟
مجبور شدم فعلا بی خیال شوم. اما ته ذهنم مترصد فرصت بودم تا بتوانم بهش تذکر بدهم. مطمئن بودم که اگر می گفتم، قبول نمی کرد. در عین حال هم نمی توانستم بی غرضی م را بهش ثابت کنم.
دست بر قضا، خدا دقیقا بهانه را انداخت روی دامنم. امروز صبح با صدای گردو شکستنش، از خواب پریدم. با جشمان نیمه باز به ساعت نگاه کردم. ساعت پنج و نیم صبح بود. یهویی خواب از سرم پرید. چه شده بود که همسایه امروز یک ساعت زودتر از موعد داشت گردو یا بادامش را می شکست؟
درنگ نکردم. چادرم را سرم کردم و گردو شکن را برداشتم و بدو بدو از پله ها پایین رفتم. درب خانه را براندازی می کردم. نور مهتابی روشن، از زیر درب خانه بیرون می آمد. دیگر مطمئن شده بودم که خودشان گردو می شکسته اند. می دانستم معطل کنم، سوژه از دستم در می رود و مثل همیشه به سرکار می رود. خانم همسایه مثلا یک کارمند فرهنگی است و اتفاقا مربی پرورشی دبیرستان دخترانه است.
زنگ درب را فشار دادم. همسایه با نگاه کنجکاوانه درب را به رویم باز کرد.
من: سلام خانم غفرانی ، صبح تون به خیر. ببخشید بد موقع مزاحم تون شدم!
همسایه: ئه! سلام خانم مادرانه! خوبین؟ چی شده این وقت صبح این جایین؟
- چیزی نشده! منتهی دیدم ساعت گردو شکستن تو یه ساعت جلو افتاده، احتمال دادم که شاید تعداد گردوهاتون بیشتر شده و فکر کردم شاید این گردو شکن من به درد تون بخوره. اتفاقا خیلی هم خوب می شکنه ها... بیایین ، بگیرینش...
- اما من که گردو نشکستم!
- ئه؟ جدی؟ شما گردو نشکستید الان؟
- نه! من فقط بادام شکستم! همین. تازه برای خودم که نه، برای شوهرم داشتم می شکستم!
( از پررویی اش خونم به جوش آمده بود. می خواستم با همین گردو شکن فلزی م بکوبمش روی سرش! اما خودمو کنترل کردم...)
ـ جدی؟ پس بادام می شکستید؟ ماشالله که خیلی هم در مردم آزاری تان منظم بوده اید. واقعا برایم تحسین برانگیزه. حالا این را بگیرید. به خدا قابل شما را ندارد. من برای خودم یکی دیگر می خرم.
- نه، ممنون. خودم می خرمش.
ـ راستش نمی خواستم به روی تان بیاورم. اما همسایه ها فکر می کردند من دارم هر روز گردو می شکنم. درست نبود که گردو و بادامش برای شما باشد و نفرین و غیبت هایش برای من بماند. امری ندارید؟ فعلا خداحافظ...
برگشتم بالا و درب را پشت سر خودم بستم. نفس راحتی کشیدم و حرفی که هشت ماه بیخ گلویم مانده بود را گفته بودم. حالا با خیال راحت می توانستم مسوولیت گردوی نخورده را بپذیرم.
اما فردا پسر همسایه ی بالایی دیرش نشود؟ مطمئنم که ساعت بیدار شدنش برای مدرسه را با صدای تق تق شکستن گردوی همسایه تنظیم کرده است...
خدا به خیر بگذراند... از صبح تا حالا هرچه به موبایلش زنگ می زنم، خاموش می باشد. یعنی می خواهد من بهش دسترسی نداشته باشم؟