X
تبلیغات
مای اسپید

پایانی برای نوشتن  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 06:15 ب.ظ

شرمنده ی همه تون هستم. 




خدانگهدار

می خوام دیگه شیرش ندم 3  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 02:07 ب.ظ

تصمیم م قطعی بود. دیگر برایم مهم نبود که اتفاقی می افتد. حرف اطرافیان روی تاثیری نداشت, وقتی می گفتند کمتر از 21 ماهگی بدهی, در حق بچه ت ظلم کرده ای. برایم مهم تر بود که دخترم گرسنگی نکشد. آویزانم نشود, خوب تر بخورد و وزنش کم نشود. 


9 روز از عید گذشته بود و بر حسب تصادف به اتفاق همه ی فامیل همسر, دعوت شدیم به باغی بیرون از شهر به صرف صبحانه و ناهار و عصرانه. جمع شلوغی را تشکیل می دادیم. بهترین فرصت برایم جور شده بود. چادروا را استفاده کردم و همراه با خانواده ام صبح زود از خانه بیرون زدیم. دخترکم حواسش به شلوغی پرت شده بود. قاطی شلوغی ها صبحانه ش را خورد. بعد را سراغ تاب بازی. دورا دور مواظبش بودم. دقت می کردم من را نبیند تا یادش به شیر خوردنش نیفتد. ساعتی بعد برای سیب رنده شده بردم. به همسرم گفتم من تغذیه را می رسانم , شما هم بهش بده. دوباره تا ظهر سرگرم بازی بچه های دیگر شد. آنها همگی با هم توی استخر بازی می کردند. تا اینجا باز مشکلی نداشتم. وقتی ناهارش را دادم, خوابش گرفته بود. دنبال بهانه ای برای خوابیدنش می گشت. عادت کرده بود با کمک شیرمادر بخوابد. چقدر هم عادت بدی هست. هم مادر بیچاره می شود و هم دندانهای بچه زودتر از موعد معمول خراب می شود. ولی چاره ای نداشتم. باید دوباره نقشه می کشیدم. 



از دختر بزرگترم خواستم بچه را روی تاب بخواباند. خداروشکر اثر داشت. و دخترک در کمتر از یک ربع به خواب عمیقی فرو رفت. بعد از ظهرش هم به باقالا خوردن و بستنی خوردن طی شد. ولی بدبختی انتظارم را می کشید. به محض اینکه رسیدیم خانه, بهانه گرفتن ش شروع شد. تازه فهمید چه کلاهی از صبح تا حالا سرش رفته است. من را نشاند روی تختش,  و وادارم کرد بهش شیر بدهم. طفلی هنوز حرف نمی زند. منتهی با همین زبان بی زبانی, حالی م کرد که باید تسلیم شوم. 


چشم تان روز بد نبیند. وقتی شروع به مکیدن کرد, تلخی سر سینه ها به شدت ناراحتش کرد. چنان گریه ی بلندی سر داد که دلم برایش کباب شد. نزدیک بود شل شوم ولی بهش بدهم. ولی درد شبانه پاهایم را به خاطر آوردم. بدخوابی خودم و خودش را به یاد آوردم. ضعف و گرسنگی و ناهار نخوردن هایش را به یاد آوردم تا بتوانم بر گریه هایش مسلط شوم. 



قیافه ی محزونی برای گرفتم و باهاش همدردی کردم. بهش گفتم: " آخی! بمیرم برات... اخ شده؟ آخی ... خیلی بد مزه اس.  اصن بیا بهت به به بدم. می خوای بستنی برات بیارم؟"


دخترک مظلوم  به خوردن بستنی راضی شد. اما وقتی بستنی خوردن ش تمام شد, مانده بود چطوری بخوابد؟ هرکاری کردم که مثل بچه ی آدم سرش را روی بالش بگذارد و بخوابد, بلد نبود. نمی توانست. چون از قبل عادتش نداده بودم.  پس حق م بود که پدر من را در بیاورد. خودم کرده بودم! باید می کشیدم....

زغالی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 06:23 ب.ظ

مدتی هست که می آیم و می نویسم؛ اما به محض اینکه تصمیم می گیرم پابلیکیش کنم, اینتنرت حالش بد می شود و پست را ارسال نمی کند! شرمنده واقعا!

می خوام دیگه شیرش ندم 2  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1391 در ساعت 10:09 ب.ظ

امشب به بچه م, دیرتر شام دادم. یعنی عصر بهش عصرانه دادم. برای همین شب دیرتر شام بهش دادم. شام ش املت بود. خیلی خوب خورد. بعدش هم خیلی کم شیر خورد و بلافاصله خوابش برد.



 باید دقت کنم شبها چه غذاهایی را بهتر می خورد. و بعد هم دقت کنم ببینم نصف شب بیدار می شود یا نه؟


 به امید خدا اول اسفند به طور کامل از شیر مادر جدایش می کنم. تا آن موقع باید حواسم به برنامه غذایی بچه م باشد. فقط می ماند نیاز عاطفی ش! احتمالا باید با شیشه ی پستانک دار, شیر پاستوریزه بهش بدهم و عین گذشته, بغلش کنم. 


یعنی موفق می شوم بدون اینکه دخترکم آسیب روحی ببیند, از شیر مادر جدایش کنم؟

نیایش مادرانه ای  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1391 در ساعت 07:46 ب.ظ

دعا و نیایش مادرانه ای


خدایا!

 حس ششم دختر شانزده ساله م را فعال کن تا بفهمد که مادرها همیشه بچه هایشان را دوست دارند, منتهی بچه ها ممکن است گیرنده هایشان به خاطر دوران بلوغی که در آن هستند, اتصالی پیدا کند و درست آنتن ندهد!



خدایا! بارالها! 

 به حق پنج تن عزیزت, صبر مادرانه برای تحمل کردن و بردبار بودن در برابر بچه های امروزی بهمان عطا کن. جوری که آنها فکر نکنند نمی توانیم پا به پایشان برسیم! در حالیکه خوب هم می توانیم, ولی قرار نیست که کوتاه بیاییم!


خدایا! بار پروردگارا!


اگر صلاح می دانی عمرمان را طوری قرار بده تا  زنده باشیم و ببینیم نسل امروز وقتی بزرگ بشود و  پدر و مادر شود, چه دسته گلی به سرش می زند با این متد جدید تربیتی که بین بچه ها رواج یافته است!


خدایا ! 


عجب غلطی کردیم که فکرکردیم از پس تربیت سه تا بچه بر می آییم, خدایا به حق پنج تن ت فعلا آبروی ما را جلوی بچه های مان حفظ کن تا بیشتر از این ضایع نشده ایم!



خدایا! 


وقتی در زمان بارداری حالم بد بود و مدام استفراغ می کردم, بهت قول داده بودم که اگر کمکم کردی بهتر شوم و همچنین بچه هایمان سالم به دنیا بیایند, آنها را طوری تربیت کنم که اولی محب حضرت زهرا و دومی محب حضرت مهدی و سومی محب ولایت شود؛ اما بارالها! غلط کردم ! ببخشید! واقعا عرضه ش را ندارم, مگر اینکه خودتان بدون کمک من, دستشان را بگیرید!



خدایا! 


مانده ام چطوری به دخترم بفهمانم که حواسش باشد روحیاتش را چک کند؟ چگونه بهش بفهمانم بیشتر ناراحتی های روحی که بین دخترها و مادرها پیش می آید و یا بین دخترها و گروه همسالانش پیش می آید, نصف بیشترش در زمان قاعدگی اش رخ می دهد. یعنی اینکه  عموما  ما اطرافیان مقصر نیستیم؛ بلکه این خودش هست که در این سیکل ماهانه, آستانه  ی تحمل ش به شدت پایین می آید.



خدایا! 


چقدر محبت کردن به پسر 10 ساله سخته؟ نه می شود بوس ش کرد و نه می شود نکرد! عجب گیری کرده ایم! حتی نمی شود مثل دخترها به راحتی با دادن هدیه ی کوچکی شادش کرد!  بزرگ کردن پسربچه واقعا سخته. تازه دارم می فهمم!



خدایا! 


کاری کن پدرها کمتر کار کنند و بیشترین در آمد را داشته باشند تا بتوانند بیشتر در کنار فرزندانشان بمانند و گرنه خودم اصلا توقعی ندارم! باور کن!




خدایا! 


 باور کن هیچ کدامش را دروغ ننوشتم. پس خواهش می کنم به حق محمد و خاندانش  دعاهایم را جدی بگیر. اللهم صل علی محمد و آله محمد.

   1       2       3       4       5       ...       29    >>