X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

دختر و پسر  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1395 در ساعت 06:12 ب.ظ

قدیم ترها می گفتند دختر گل ه و مردم رهگذر! 

خب؛ دختر من هم مثل دخترهای دیگر خواستگارهای خودش را دارد. منتهی دیگران مطرح نمی کنند و نمی نویسند؛ من اما هر کدام ش که ماجرای خاصی داشته باشد، را می نویسم.

اتفاق خیلی طبیعی هم هست. متوجه نمی شوم اگر کسی فکر کند که در حال ورق زدن دخترم هستم!

  راستی؛ این هم هست که می گویند دختر رحمته و پسر نعمت!

 پس رحمت رو باید عزیز نگه داشت...

مدل جدید امر خیر  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1395 در ساعت 06:07 ب.ظ

مار داماد زنگ زده و می گوید:" واسه امر خیر مزاحم می شم. میشه مشخصات دخترتون رو بدین؟"

گفتم شرمنده م؛ ولی  چطوری شماره ی منزل مون رو دارید ولی هیچی از دخترم نمی دونین؟"

 گفت:"  گفت شما که چیزی ازتون کم نمی کنه!"

 گفتم در هرحال شرمنده تان هستم. فعلا که درگیر یک پروژه ی جدید که زودتر از شما اقدام کرده ن، هستیم. اگر به نتیجه نرسید؛ در خدمت شما هستیم!

 بعد از یک هفته ، دوباره زنگ زد که بعله من همان خانم امر خیر پیش هستم و خواستم پیگیری کنم...

 گفتم باز هم شرمنده تان هستم. این پروژه ی جدید به جلسه ی چهارم رسیده و هنوز نتیجه اش قطعی نشده. اجازه بدید مشخص شود، بعدش قدم تان به روی چشم!

 گفت بهم بگویید فامیل داماد چیه؟

 با تعجب گفتم بله؟

 دوباره پرسید فامیل داماد چیه که الان درگیرش هستید؟

 فهمیدم  این مادر از ان مادرهای سخت و سنگین ه که نمی شود باهاش کنار آمد...



 گفتم این دفعه واقعا شرمنده م. اصلا نمی توانم بگویم...

ناراحت شد و گوشی را گذاشت!!

چرا از سربازی معاف شده  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 09:43 ق.ظ

مادر داماد زنگ زده بهم و بعد از سلام و احوالپرسی متعارف، از خصوصیات پسرش و شغلش و جاهایی که کار می کند و خلاصه خیلی چیزهای خوب راجع به پسرش گفت. بعد هم  خواهش کرد که منم از دخترم برایش بگویم. آمدم حرف بزنم ولی یهویی یادم آمد از سربازی پسرش برایم نگفته.

_  ببخشید! پسرتون سربازی رفتن؟

_ نه؛ ولی معاف شده!

_ عه! چرا معافی؟

_ خب پسرم دیابت نوجوانی داشته، واسه ی همین معاف ش کردن...

....

خوبه پرسیدم. یعنی گذاشته بود بعد از خواستگاری بهم بگوید؟؟

مادر داماد کوته فکر!  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 10:05 ب.ظ

مادرهای داماد!

 اینجوری حرف نزنید. اینجوری  بهم زنگ نزنید و تا جواب سلام تان را می دهم، بعدش از من رنگ چهره ی دخترم و اندازه ی قدش و کیلوی وزنش را نپرسید. باور کنید آبروی خودتان و پسر گل تان با هم به فنا می رود. 

واقعا خودتان رو جای من و دخترم بگذارید. نکند فکر کردید که دخترم هندوانه است که می خواهید از رنگ ش مطمئن شوید؟ خجالت بکشید!!

 چرا هی فراموش می کنید که جلسه ی اول خواستگاری را برای همین کارها گذاشته اند....

 خیلی خودم را کنترل می کنم...خیلی...

موقع خواستگاری صدای عروس و دوماد رو ضبط کنم؟  چاپ

تاریخ : جمعه 28 خرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 10:15 ق.ظ
این خاطره توسط نویسنده رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
   1       2       3       4       5       ...       37    >>