X
تبلیغات
مجتمع فنی

موقع خواستگاری صدای عروس و دوماد رو ضبط کنم؟  چاپ

تاریخ : جمعه 28 خرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 10:15 ق.ظ

یادتان هست که در پست قبلی راجع به داماد خوب ولی غیر ممکن حرف زدم؟


بالاخره دخترم به شدت مردد شد جوری که مجبور شد دست به استخاره ببرد و خب, استخاره هم بسیار بد در امد. ولی باعث شد دخترم احساس آرامش بکند و از سردرگمی نجات پیدا کند. 

ولی اتفاق عجیبی که این وسط افتاد این بود که وقتی همسرم به مادر داماد زنگ زد و خبر منفی بودن جواب دخترم را بهش داد؛ مادر داماد با برخورد خیلی خوبی پذیرفت و در انتها  به همسرم توصیه کرد که دفعه بعدی از دخترتان بخواهید که ریز مکالمه ی خصوصی خودش و داماد را با موبایلش ضبط کند و بعد به همراه باباش آن را گوش بدهند. نظر مادر داماد این بود که حرفهای بین دو تا خواستگار اصلا خصوصی نیست و قرار نیست که مکالمات عاشقانه داشته باشند. بهتر است که پدر دختر و مادر داماد در جریان چنین کاری باشند تا بتوانند منظور طرفین را بهتر بفهمند. البته نظرمادر داماد این بود که هر کدام از عروس و داماد , بدون اطلاع آن دیگری صدایش را ضبط کند... 

مادر داماد می گفت:" چون پسرم خواهر نداره, ممکنه نتونه منظور عروس رو خوب درک کنه. برای همین منم گوش می دم تا بتونم پسرمو درست متوجه حرفای عروس بکنم..."

وقتی دخترم این حرف رو شنید, به شدت با این رفتار مخالفت کرد و گفت:" اگر واقعا خصوصی نیست, پس چه لزومی داره که موقع صحبت به جای دیگری بریم؟ چرا در حضور بقیه با هم حرف نزنیم؟ از طرفی اگر قرار باشه صدایی ضبط بشه, حتما باید طرف مقابل راضی باشه. مثل من که از وقتی شنیدم مادر داماد صدای منو شنیده, خیلی حس بدی دارم. واقعا از رفتارش راضی نیستم! خودم هم اگر به نتیجه رسیدم که بهتره صدا رو ضبط کنم, اولا ترجیح می دم حتما قبلش از داماد اجازه بگیرم. دوم اینکه  هرگز نمی خوام پدر و مادرم گوش بدن. اگر قرار باشه اونا بهتر متوجه بشن, پس چه نیازی هست که من تصمیم بگیرم؟ "


بالاخره صبط کردن صدای دختر و پسر موقع خواستگاری لازمه یا نه؟  به عنوان مادر عروس آن صدا رو من هم بشنوم, ضرورتی دارد یا نه؟

داماد دوست داشتنی و در عین حال غیر ممکن  چاپ

تاریخ : دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 08:34 ق.ظ

این دفعه  یک مورد خوبی برای دخترم آمد که 50 درصد شناخت مان از قبل حاصل شده بود. کلیت خانواده و فرهنگ اعتقادی و حتی سبک زندگی شان دست مان آمده بود. 

وقتی مادر داماد به همسرم زنگ زد و تقاضای خواستگاری کرد؛ همسرم بدون درنگ پاسخ مثبت داد و قرار خواستگاری گذاشته شد. دیگر مثل قبل فیلتری در کار نبود. جز اینکه  خود عروس و داماد دوتایی به نتیجه برسند. 

تا سه جلسه به طور عادی گذشت و باز دخترم می گفت :" نمی تونم بشناسم ش. انگار خودش نیست.  حس می کنم باهام راحت نیس. شاید هم با خودش راحت نیس..."

قرار شد دوباره جلسه بگذاریم.  جلسه چهارم که گذشت,  با واکنش غیر منتظره ای ازش روبرو شدم. 

هی گریه می کرد و می گفت مامان! بازم خودش نیست. این بار خیلی عوض شده... ولی بازم خودش نیست.  انگار کسی بهش گفته اینو بگو, اونو نگو... خیلی می ترسم ازش. 

مامان! چون سی سالشه, ازش توقع دارم مستقل باشه ولی انگاری نیس. حس می کنم هیچ برنامه ای برای آینده ش نداره. حس می کنم روی خودشناسی خودش کار نکرده. حس می کنم که خودش هم نمی دونه از ازدواج ش چی می خواد, انگار هیچ برنامه ای خاصی برای زندگی ش نچیده...حس می کنم خودش نمی خواد ازدواج کنه. بلکه ازش خواستن که ازدواج کنه..."


و بعد به شدت مردد شد... از مادر داماد زمان خرید. مهلت گرفت. آرام تر شد. استرسش کم تر شد. ولی باز مردد شد. روز به روز مرددتر!

می گفت:"  این همه خواستگار داشتم. ریز و درشت. کوچک و بزرگ. ولی  هیچ کدام شان به سختی این یکی نبودند. من که با همشون راحت صحبت می کنم و باعث می شم اونا هم راحت باشن. خودشون باشن, اما این یکی, هیچ جوری نمیشه بهش نزدیک شد. ازش می ترسم... می ترسم خودش نباشه و مدام دیکری برایش تصمیم بگیره. از اینکه مدام تاکید می کنه هیچ دوستی نداره, می ترسم. .. با اینکه به نظر نمی رسه منزوی باشه. کاملا اجتماعی برخورد می کنه. ولی چطور حتی یه دوست هم نداره؟ "

کابوس ناتمام  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 12:44 ق.ظ
یعنی  این کابوس های روزانه و شبانه ی من تمام می شوند؟

وقتی زدیم عقب...  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 12:30 ق.ظ

دخترم پشت فرمان بود و منم کنارش .دستش رو گذاشت پشت صندلی من و دنده عقب زد که  یهویی ماشین تکان  محکمی خورد. هر دو برگشتیم و دیدیم ای وای! با سپر ماشین مان زدیم به یک پژو 206 دودی رنگ. درب قسمت راننده به شدت رفته بود داخل! ماشین ما ولی سالم مانده بود. دخترم به شدت هول شد. ترسید. دست و پایش رو گم کرد که حالا جواب اعتماد پدرش را چطوری  بدهد. بهش گفتم. چیزی نیست. خدا روشکر که راننده اش نبود. از توی کیفم خودکار و کاغذ در آوردم و نوشتم: " سلام پژوی 206  عزیز. سال نو مبارک باشه. حواس مون نبود و از پشت زدیم به ماشین تون. خیلی شرمنده تون شدیم.  هر وقت اومدید, بهمون زنگ بزنید تا جبران کنیم. خدانگهدار..." و شماره موبایل همسرم را حتی روحش از ماجرای تصادف خبردار نبود, گذاشتیم پایین نامه و بعدش کاغذ را گذاشتیم لای برف پاکن ماشین . با بچه ها هماهنگ کردیم که وقتی رسیدیم درب خانه ی مادر شوهرم,, هیچ کدام مان به بابا چیزی نگوییم. نمی خواستیم روز دوم عید با بداخلاقی تمام بشود. ..


ولی وقتی همسرم را دیدیم با خونسردی, گفت:" یه اقایی همین الان زنگ زد بهم و اول سلام کرده و بعدش تشکر کرده بابت نامه ی محبت آمیزی که دریافت کرده. بعدش گفت ببخشید که زنگ زدم . چون هرکاری کردم درب ماشینم باز نمی شد. برای همین مجبور شدم بهتون زنگ بزنم.!! معلوم هست چه بلایی سر ماشین 206 اوردین؟کدوم تون پشت فرمون بودید؟"

گفتم دخترم نشسته بود. ولی من ازش خواسته بودم رانندگی کند...

تصادف بدون توهین و اعصاب خردی, فقط با یک نوشته ی وبلاگی  و گرفتن شماره حساب, به خیر و خوشی تمام شد...

عید تان مبارک...

فیلتر های خواستگاری  چاپ

تاریخ : دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1394 در ساعت 08:16 ق.ظ

با اینکه برای خواستکارهای دخترم فیلتر گذاشته ایم.


 مثلا پسرهایی با شغل آزاد مثل مانتو فروشی و زرگری..." حتی اگر واقعا پولدار باشند"

پسرهای درس نخونده؛

پسرهای غیر مذهبی و غیر ولایتی؛

پسرهای عبوری یعنی آنهایی که توی خیابان از دخترها خواستگاری می کنند یا بدون اینکه کسی معرفشان باشد؛

پسرهای سیگاری...

 با این وجود تا الان سیزده تا خواستگاراها ی دخترم بی نتیجه رد شده اند... 


   1       2       3       4       5       ...       37    >>