X
تبلیغات
شیپور

همدردی کنیم نه تحقیر!  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 در ساعت 11:57 ق.ظ

داشتم فکر می کردم که چرا اینقدر روابط میان آدمها سرد شده است. اولش فکرکردم حتما باید تقصیر این دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی و موبایلی باشد که باعث شده روابط بین مان سرد شود... ولی دیدم لزوما همه که توی دنیای مجازی زندگی نمی کنند؛ پس علت ش باید چیز دیگری باشد.


راستش دیروز که مهمان سرزده برایم رسید, چندتا از معماهای منم حل شد. مهمان من چندتا خانم جوان که سن تقریبی هرکدامشان بالای 45 سال بود و هر کدام شان عروس و دامادهای عقدی داشتند. یعنی نامزد کرده بودند ولی هنوز مراسم عروسی شان رو برگزار نکرده بودند... داشته باشید ایناها رو, تا برایتان بگویم.


خانم اولی: " وای, نمی دونی چقدر کمر درد و پا درد گرفتم. هرچی هم دکتر می رم, میگه فقط باید استراحت کنی...


خانم دومی:" واح! این که چیزی نیس؛ به خدا من از تو بدترم. تازه پادرد و کمر درد من مزمن ترم شده. تو که چیزیت نیس!


خانم سومی:" دیگه حالا مد شده؛ مردم می خوان بگن خیلی بازار رفتیم و اینا؛ روشون نمیشه بگن؛ اونوقت میان اینطوری مطرحش می کنن...


من:" ای بابا... چرا همه تون اینقدر درد دارین؟ چی کار کردین با خودتون آخه؟


خانم اولی:" بس که دنبال خرید جهیزیه از این پاساژ به اون پاساز سرک کشیدم. به خدا از پا افتادم!"


خانم دومی:" واح! مگه می خوای چی کار کنی با دخترت آخه؟ باباجون, دوماد که خونه نداره! واسه  چی می خوای این همه زحمت درست کنی واسه شوهرت؟


خانم اولی:"  نه خب, زشته جلوی مردم! جهیزیه باید پیدا باشه. آبرومند باشه که دخترم سرافکنده نشه!"


خانم دومی:" داماد من هم تحصیل کرده بود و هم با کلاس بود و هم از خودش خونه داشت؛ من خر رو بگو تا خرخره توی زندگی ش رو پر کردم. چیزایی که حتی خودمم نداشتم, برای اونا خریدم! حالا چی شد؟ سر پنج سال دخترم رو طلاق داده و رفته! حالا من با این همه جهیزیه که برگردوندم تو خونه م, چی کار کنم؟ حالا کو شوهر که دخترم بتونه شوهر کنه دوباره؟ نمی تونم هم این اسباب و اثاثیه رو بفروشم؛ چون مردم خوش ندارن زندگی یه دختر مطلقه رو حتی به نصف قیمت هم بخرن! عجب غلطی کردم اینا رو براش خریدم. پنجاه میلیون کم پولی نیس به خدا!  من خریت کردم؛ تو دیگه نکن!"


خانم اولی:" نه خب؛ دوماد من با دوماد تو خیلی فرق داره. خونواده داره. اصیله..."


تا اینها رو گفت؛ خانم دومی از جایش بلند شد و گفت:" نمی دونم چرا اینقدر  کسلم؟! سرم هم بدجوری درد می کنه... مثلا اومده بودم سبک بشم و برم؛اما انگار بدتر شدم... ببخشید. من باید برم..."


گرفتید چی شد؟


تردید  چاپ

تاریخ : جمعه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1394 در ساعت 10:30 ق.ظ

سلام...

بعد از دوسال ننوشتن, چقدر شروع دوباره اش سخته. اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم!

سلامی مجدد...  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1394 در ساعت 04:18 ب.ظ

سلام...

دلم می خواد برگردم و دوباره بنویسم...

پایانی برای نوشتن  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 06:15 ب.ظ

شرمنده ی همه تون هستم. 




خدانگهدار

می خوام دیگه شیرش ندم 3  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 02:07 ب.ظ

تصمیم م قطعی بود. دیگر برایم مهم نبود که اتفاقی می افتد. حرف اطرافیان روی تاثیری نداشت, وقتی می گفتند کمتر از 21 ماهگی بدهی, در حق بچه ت ظلم کرده ای. برایم مهم تر بود که دخترم گرسنگی نکشد. آویزانم نشود, خوب تر بخورد و وزنش کم نشود. 


9 روز از عید گذشته بود و بر حسب تصادف به اتفاق همه ی فامیل همسر, دعوت شدیم به باغی بیرون از شهر به صرف صبحانه و ناهار و عصرانه. جمع شلوغی را تشکیل می دادیم. بهترین فرصت برایم جور شده بود. چادروا را استفاده کردم و همراه با خانواده ام صبح زود از خانه بیرون زدیم. دخترکم حواسش به شلوغی پرت شده بود. قاطی شلوغی ها صبحانه ش را خورد. بعد را سراغ تاب بازی. دورا دور مواظبش بودم. دقت می کردم من را نبیند تا یادش به شیر خوردنش نیفتد. ساعتی بعد برای سیب رنده شده بردم. به همسرم گفتم من تغذیه را می رسانم , شما هم بهش بده. دوباره تا ظهر سرگرم بازی بچه های دیگر شد. آنها همگی با هم توی استخر بازی می کردند. تا اینجا باز مشکلی نداشتم. وقتی ناهارش را دادم, خوابش گرفته بود. دنبال بهانه ای برای خوابیدنش می گشت. عادت کرده بود با کمک شیرمادر بخوابد. چقدر هم عادت بدی هست. هم مادر بیچاره می شود و هم دندانهای بچه زودتر از موعد معمول خراب می شود. ولی چاره ای نداشتم. باید دوباره نقشه می کشیدم. 



از دختر بزرگترم خواستم بچه را روی تاب بخواباند. خداروشکر اثر داشت. و دخترک در کمتر از یک ربع به خواب عمیقی فرو رفت. بعد از ظهرش هم به باقالا خوردن و بستنی خوردن طی شد. ولی بدبختی انتظارم را می کشید. به محض اینکه رسیدیم خانه, بهانه گرفتن ش شروع شد. تازه فهمید چه کلاهی از صبح تا حالا سرش رفته است. من را نشاند روی تختش,  و وادارم کرد بهش شیر بدهم. طفلی هنوز حرف نمی زند. منتهی با همین زبان بی زبانی, حالی م کرد که باید تسلیم شوم. 


چشم تان روز بد نبیند. وقتی شروع به مکیدن کرد, تلخی سر سینه ها به شدت ناراحتش کرد. چنان گریه ی بلندی سر داد که دلم برایش کباب شد. نزدیک بود شل شوم ولی بهش بدهم. ولی درد شبانه پاهایم را به خاطر آوردم. بدخوابی خودم و خودش را به یاد آوردم. ضعف و گرسنگی و ناهار نخوردن هایش را به یاد آوردم تا بتوانم بر گریه هایش مسلط شوم. 



قیافه ی محزونی برای گرفتم و باهاش همدردی کردم. بهش گفتم: " آخی! بمیرم برات... اخ شده؟ آخی ... خیلی بد مزه اس.  اصن بیا بهت به به بدم. می خوای بستنی برات بیارم؟"


دخترک مظلوم  به خوردن بستنی راضی شد. اما وقتی بستنی خوردن ش تمام شد, مانده بود چطوری بخوابد؟ هرکاری کردم که مثل بچه ی آدم سرش را روی بالش بگذارد و بخوابد, بلد نبود. نمی توانست. چون از قبل عادتش نداده بودم.  پس حق م بود که پدر من را در بیاورد. خودم کرده بودم! باید می کشیدم....

   1       2       3       4       5       ...       30    >>