نگران آینده ای که نیامده  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 05:03 ب.ظ

رتبه ی کنکور هنر دخترم شده 700.  نهم مرداد هم کنکور عملی ش را می دهد. ببینم تقدیرش چه مدل زندگی را برایش رقم می زند... بی صبرانه منتظرم. 

داماد یا برادر کوچکتر؟ مساله این است!  چاپ

تاریخ : دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 02:13 ب.ظ

مادر داماد  که البته از آشنایان درجه دوم بوده, زنگ زده بهم و می گوید: " سلام خانوم! می خواستم روز دوم عید نوروز بیام خونه تون! " 


با اینکه می دانستم پسر دارد و به دنبال عروس خوب می گردد. ولی رویم نشد که بپرسم واسه چی می خواهد بیاید. خب؛ اگر می پرسیدم, حتما می گفت عید دیدنی دلیل می خواهد؟ قطعا ضایع می شدم. نه راه  پس داشتم و نه راه پیش. چون دلیل آمدنش رو نگفت, من هم نتوانستم بگویم دخترم در ایام نوروز پانسیون می رود!


پا شده با شوهر و دختر و دوتا پسر بزرگش همراه با یه دسته گل و شیرینی تشریف آوردند منزل ما! خب؛ از شما چه پنهان, پسر دومی ش خوشگل تر و با کلاس تر و مودب تر به نظرم آمد. با این حال چیزی نگفتم. آنها هم به محض اینکه نشستند روی مبل ها, عین خواستگارها شروع کردند به سوال و جواب کردن! مانده بودم دم خروس را ببینم یا قسم حضرت عباس!؟


اگر مراسم خواستگاری هست, پس چرا پسر دومی را هم آوردید؟ اگر عید دیدنی هست, , پس چرا اینقدر سوال و جواب خواستگارانه می پرسید؟


بعد هم اجازه خواستند که عروس را ببینند. من هم گفتم شما نفرمودید که به قصد خواستگاری تشریف می  آورید؛ برای همین هم دخترم مثل هر روز رفت پانسیون!


 داماد زبان بسته که خیلی شیک و محکم و برافراشته نشسته بود, یواش یواش سست شد و با شانه های افتاده و قیافه ی ضایع شده, همان وقت از جایش بلند  شد و به سمت در خروجی راه افتاد!


داماد چنان وا رفت که حد نداشت. خیلی دلم برایش سوخت. خیلی ضایع شد. ولی امان از دست مادر دامادی که فکر می کرد اگر صبح زود بیاید, حتما عروس را می بیند!

پسردارهای ....  چاپ

تاریخ : یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 11:56 ق.ظ

- سلام علیکم

- سلام. بفرمایید.

- واسه امرخیر مزاحم تون شدم.

- ببخشید! شما الان کجا رو گرفتید؟ 

- والا نمی دونم. فقط بهم شماره تلفن دادند و گفتند شما دختر خوب دارین!

- ببخشید! اونوقت بهتون نفرمودن که باید خانه چه کسی زنگ بزنین؟

-نه! راستش یادم رفت بپرسم. حالا میشه خصوصیت دخترتون رو بگین؟

- شرمنده م. ولی بهتره اول با راوی محترم بیشتر حرف بزنید. بعد اگه دیدید شرایط دختر من با شما می خوره, زنگ بزنید. در خدمت تون هستیم.

-اوم... باشه. من می رم زنگ می زنم و فامیل تون رو می پرسم و دوباره مزاحم تون می شم.

- باشه. در خدمتیم!!!


این پسردارها چرا این جوری ان؟ گناه کردم مادر دختر شدم؟

اندر مصیبت های مادر زن!  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 07:09 ب.ظ

مادر داماد زنگ زده به من  و بعد از احوالپرسی های متعارف, می پرسه که خب, بگین ببینم دخترتون سفیده اس؟ می گم بله؟!


می گه می خوام مطمئن بشم که رنگ پوستش سفید هست یا نه؟ می گم بله؛ سفیده. در می آید دوباره می پرسه نه خب؛ دقیقا بگین. نکنه گندمی روشن باشه یا سفید رو به گندمی باشه؟ 


بهش می گم ببخشید؛ مگه اون خانم راوی خصوصیات دخترمو بهتون نگفته؟

می گه من ازش خواستم یه دختر مومن و چادری و خونواده دار بهم معرفی کنه؛ اونم دختر شما رو معرفی کرده!



مانده بودم چطوری از همان پشت تلفن بهش جواب رد بدهم!! به خصوص که راوی محترم, از آشنایان نزدیک مان بوده

اولین پروسه ی سخت ازدواج  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 06:59 ب.ظ

هنوز تو زندگی خودم درست و حسابی جا نیفتاده ام؛ ولی الان ناچارم با پروسه های خواستگاری دخترم کنار بیایم... انصافا کار خیلی سختیه که بخواهی گزینه های خوب تر را از خوب ها جدا کنی و تمیزشان بدهی... 

   1       2       3       4       5       ...       31    >>